یک داستان کوتاه 

در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر پارس‌آباد، جایی که عطر خوش دشت‌های مغان با مهربانی مردمانش گره خورده، پیرمردی به نام «عمو هاشم» زندگی می‌کرد. عمو هاشم سال‌ها بود که با چرخ‌دستی کوچکش میوه می‌فروخت، اما زمستان سخت امسال، زانوهایش را کم‌توان و سفره‌اش را کوچک کرده بود.

یک شب بارانی، وقتی عمو هاشم با دست‌های لرزان سعی می‌کرد نایلون پاره روی چرخ‌دستی‌اش را بکشد تا باقی‌مانده‌ی بارِ ناچیزش خیس نشود، جوانی با لبخندی گرم به سراغش آمد. کاپشن سرمه‌ای‌رنگی به تن داشت که روی سینه‌اش با خطی خوش نوشته شده بود: «مؤسسه خیریه باران آرزوهای پارس‌آباد».

جوان که نامش علی بود، دست پیرمرد را گرفت و گفت: «عمو جان، باران برکت است، اما نه برای شانه‌های خسته‌ی تو. امشب را زودتر برو خانه، بقیه‌اش با ما.»

آن شب، نه‌تنها بساط میوه عمو هاشم توسط خیرین خریداری شد، بلکه بارانی از مهربانی به خانه‌ی کوچک او بارید. چند روز بعد، وقتی عمو هاشم به مرکز خیریه «باران آرزوها» رفت تا تشکر کند، با صحنه‌ای روبه‌رو شد که اشکش را جاری کرد. او دید که چطور قطره‌قطره کمک‌های مردم شهر، از آن کاسب بازار گرفته تا دانش‌آموزی که پول توجیبی‌اش را آورده بود، جمع شده تا سقفی برای یک بیوه، دارویی برای یک بیمار و مدادی برای یک کودک یتیم باشد.

او فهمید که نام این خیریه چقدر دقیق انتخاب شده است؛ چرا که در پارس‌آباد، هرگاه دلی از غصه ابری می‌شود، «باران آرزوها» می‌بارد تا گل لبخند دوباره روی لبان همنوعان بشکفتد.

عمو هاشم در حالی که از پله‌های خیریه پایین می‌آمد، زیر لب گفت: «درست است که دست‌های من می‌لرزد، اما تا وقتی این بارانِ همدلی می‌بارد، هیچ آرزویی در این شهر زیر آوار فقر نمی‌ماند.»

این داستان کوچک، یادآور آن است که در شهری مثل پارس‌آباد، کمک به همنوع نه یک وظیفه، بلکه میراثی است که در رگ‌های مؤسساتی چون «باران آرزوها» جریان دارد تا ثابت کند هیچ‌کس در برابر طوفان‌های زندگی تنها نیست.