نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین نامه‌های احساسی در تاریخ هنر است. این نامه سرشار از عشق پدرانه، تجربه‌های تلخ زندگی، و توصیه‌هایی عمیق برای دخترش است که در آن زمان در پاریس مشغول اجرای نمایش بود. این نامه می تواند برای همه ما آموزنده باشد.

در بخشی از این نامه آمده است:

«دخترم ژرالدین، اینجا شب است، یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی‌سلاح خفته‌اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت. بزحمت توانستم بی‌آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق نیمه‌روشن برسانم. اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند. تصویر تو روی میز هست، تصویر تو روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر، بر روی صحنه پرشکوه شانزلیزه می‌رقصی. شنیده‌ام نقش تو در نمایش، شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده‌خانم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسین‌آمیز تماشاگران و عطر گل‌هایی که برایت فرستاده‌اند، تو را فرصت هشیاری داد، در گوشه‌ای بنشین، نامه‌ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم، ژرالدین. من چارلی چاپلین هستم.»

در ادامه، چاپلین از خاطرات کودکی دخترش، شب‌هایی که برایش قصه می‌گفت، و سختی‌های زندگی خودش در فقر و بی‌خانمانی سخن می‌گوید. او به دخترش توصیه می‌کند که در کنار درخشش هنری، انسانیت را فراموش نکند و درد مردم فقیر را نیز درک کند.