میراثی که در گلو خشکید

میراثی که در گلو خشکید
نویسنده : دکتر سعید مجردی
در محلهای قدیمی، مردی به نام «حاج مراد» زندگی میکرد که آوازه ثروتش از دیوارهای بلند خانهاش فراتر رفته بود. حاج مراد هر کجا که مینشست، از همسایهها گرفته تا ریشسفیدان محله، دست روی سینه میگذاشت و با لحنی حقبهجانب میگفت: «خداوند برکت داده و من هم دینم را ادا خواهم کرد. پیش از آنکه پیمانهام پر شود، تمام نیازمندان و یتیمان این شهر را به نوایی میرسانم. موسسات خیریهای که داوطلبانه کار میکنند را چنان تقویت میکنم که دیگر دردی باقی نماند.»
او حتی در صف اول نماز مسجد هم، بعد از سلامِ نماز، مردم را دور خود جمع میکرد و با اشاره به دیوارهای فرسوده مسجد میگفت: «نگران نباشید، قبل از مرگم اینجا را آباد میکنم. برای بچههای محله هم چنان پارک و فضای سبزی میسازم که در شهر نمونه باشد.»
زمان گذشت و سکههای حاج مراد روی هم انبار شد، اما هر بار که نیازمندی به در خانهاش میزد، او با لبخندی میگفت: «عجله نکن جوان! در وصیتنامهام فکرهای بزرگی برای امثال شما کردهام.»
یک روز آفتابی، در حالی که حاج مراد مشغول شمردن اسناد مغازههای جدیدش بود، مرگ، بیخبر و بدون آنکه منتظر امضای وصیتنامهای بماند، از راه رسید. قلب او ایستاد و تمام آن قولها، در حد همان کلماتی که از دهانش خارج شده بودند، باقی ماندند.
روز سوم درگذشت او، خانه بزرگش مملو از مردمی بود که با کولهباری از خاطراتِ «قولهای حاج مراد» آمده بودند. پیرزنان محله به امید دستگیری، و جوانان به امید سر و سامان یافتن مسجد و محله، گوشهای نشسته بودند. همه منتظر بودند تا حداقل در مراسم احسان او، نشانی از آن ثروت افسانهای ببینند.
اما در اتاق پشتی، غوغایی دیگر برپا بود. هفت پسر و دختر بزرگسال حاج مراد، پیش از آنکه حتی کفن پدرشان خشک شود، دور سفرهای نشسته بودند که نه نان، بلکه اسناد املاک روی آن پهن بود. صدای فریادها به گوش مهمانان میرسید:
ـ «مغازه نبش بازار سهم من است!»
ـ «حق نداری! زمینهای حاشیه شهر باید به نام من شود!»
اختلاف بر سر تقسیم ارث چنان بالا گرفت که حرمت خانه و میت از یاد رفت. کار به جایی رسید که فرزندان در مقابل چشم بهتزده مردم، گلاویز شدند. استکانهای چای که قرار بود بین مهمانان توزیع شود، در سینیها سرد شد و هیچکس حتی برای تعارف یک لیوان آب هم به سمت مهمانان نیامد.
مردم محله، یکییکی با سری افکنده و دلی پر از حسرت از جا بلند شدند. ریشسفیدی که سالها قولهای حاج مراد را شنیده بود، عصازنان به سمت در رفت و زیر لب گفت:
«حاج مراد فکر میکرد فردا مال اوست، اما نفهمید که تنها ثروتی که با خود میبریم، همان است که "قبل از مرگ" به دست دیگران دادیم. ثروتی که برای ورثه بماند، نه تنها مسجدی را آباد نمیکند، بلکه حتی چایی را هم به دست همسایه نمیرساند.»
آن روز، خانه بزرگ حاج مراد در سکوتی تلخ فرو رفت؛ در حالی که فرزندانش بر سر خرابههای میراث او میجنگیدند، نام او همراه با باد، از یاد نیازمندان و سفره یتیمان پاک شد.
فرصتِ نیکی، همین لحظهای است که در دست داریم. بخششی که به "فردا" و "بعد از مرگ" واگذار شود، بذری است که شاید هرگز سبز نشود؛ چرا که وارثان، نگهبانانِ ثروت ما هستند،
نه ضامنِ پیمانهای ما با خدا.
تاریخ درج: 1405/2/19